به شهر الكترونيك آستارا خوش آمديد.

حكيم نظامي، مسافرخانه شد!!

 منبع : سايت آستارا

 نويسنده : طاهر خيامي    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1388/09/19  

وشايدتو بداني بعضي ها چه اصراري دارند ببرندت جايي وباواقعيت هايي روبروت كنند كه عذاب بكشي ! همين يارشفيق ما، ازهزارو يك هنركه دارديكيش ، همين است استادراپورت خبرهاي بداست ! دارم كتاب هاي پشت ويترين كتابفروشي مولانا را نگاه مي كنم هنوزازابوقراضه اش نپريده پايين، سرتيرمي چسبد يقه منو كه ول كن اين كتاب هارو!  مي خوني سرت باد مي كنه مي شه اين هوا!  بريم حكيم نظامي را ببينيم مي گويم : مگه چه خبره ؟ اصلا منظورت كدوم حكيم نظاميه؟ درحالي كه پوزخند معنا داري مي زند با تمسخرمي گويد : حالا شدكدوم حكيم نظامي؟ تا يه مدت پيش مي گفتين كه ال مي كنيم بل مي كنيم كيك تولدمي ديم بپزند به چه بزرگي ! مجسمه شو نصب مي كنيم وسط ميدون شهر!  حالا فراموشش كرده اي مي گي كدوم حكيم نظامي؟مي گويم: ها يادم اومد شما مدرسه حكيم نظامي را مي فرماييد مگه نه ؟ اون صدو دوساله هم كه شدازجشن تولدش خبري نشد! دستم را مي كشد : بيا بريم برات كولرهم روشن مي كنم خنك شي عقلت بياد سرجاش ! ميدان را رد نشده ايم مي غرد: شيشه هاتوبيارپايين ! اين كولرما هم خيلي لوس وننره! تو جاده روشنش كنيم ماشين قدم ا‍ز قدم ورنمي داره،  داخل شهرهم به جاي خنكي،  زوزه وگرما وبوي موتور را مي ده تو ! درهمين حال پيچيده كوچه، سرش را انداخته از دربزرگ فلزي مدرسه رفته داخل ! براي يك لحظه ، تصورمي كنم وارد يك پاركينگ عمو مي شده ايم ! مي گويم: عجب پاركينگ ظرفيت تكميلي ! درهمين لحظه پسرك ده دوازده ساله اي كه لبه كلاه مارك دارروي سرش سمت عقب را ديد مي زند سرش را كه از شيشه كرده داخل ، مثل شير معروف كمپاني متروگلدين ماير، مي جنباندومي گويد: اتاق خالي نداريم!  بوي آدامس خروس نشانش ، از دماغم داخل شده رفته تا گوشام ! مي گويم : اتاق خالي ؟پسر جان اينجا بايد مدرسه باشه !  اتفاقا يك مدرسه خيلي قديمي هم هست..! پسرك سرش را تكان مي دهد: اتفاقا ! ماهم ازهمين خيلي قديمي بودنش دلخوريم نيگا كنين شيشه هاش ازدم شكسته ان ! با اين سفال هاي دمده اش... !

اين بخش بي نمكي ازيك داستان طنز نيست ، يك واقعيت است كه وسط شهرمثل يك دمل، سبزشده است. مدرسه اي كه تا همين چند سال پيش، يك ابزارقوي مانورهاي تبليغي كانديداهاي شوراهاي شهر بود مدرسه اي كه هنوزهم ! خيلي ها منتظرند به مناسبت 100سالگي اش جشن گرفته شودونظامي گنجوي مرحوم، هنوزهم خواب جشن تولدرا مي بيند، شده است محل اسكان شماره 7 مسافران تابستاني ! كلاس هاي قديمي وخاطره انگيزش، تبديل به اتاق خواب و آشپزخانه گشته است! درسالن معروف به كف چوبي منحصربه فردآن كه بسياري ازفارغ التحصيلا ن ومهندسان وپزشكان آستارايي، برروي صندلي هاي دسته دارچو بي ، امتحان داده اندپسربچه هاي مسافرلگد مي زنندبه توپ پلا ستيكي ! وپدرها، روي منقل هاي مستقرشده برزمين ، كباب باد مي زنندبا پيژاماهاي راه راه! ازاتاق دبيران هنوز صداي آرام آقاي اسديان مي آيد و صداي مرحوم فتاح، كه دارد شفاعت محصل هايي را مي كندكه صبح كمي ديرآمده اند.  اتاق بالايي كه چند پله چوبي مي خوردو تبديل مي شد به پشت صحنه بهترين نمايش ها! امروزهم شاهداجراي يك تراژدي اسفناك است !  مسابقه كشتي معروف سنگين وزن دوست داشتني آن زمان شهر، مرحوم اسماييل پور، درحافظه خيلي ها مانده است روي تشك هاي مستقر برزمين بسكتبال ! خداوكيلي،  بي خبرهستيدازبلا يي تاريخي كه بر سراين مكان فرهنگي هوارشده است؟ ما كه ده ها اثر قديمي نداريم درشهرمان ! چرا قدراين يكي را نمي دانيم ؟ تازه مژده مي دهند كه 18 گورستان تاريخي كشف شده است كه چي ؟ كه به چه دردمان بخورد؟ چه گلي به سراين يكي زده ايم كه به فكركشفيات جديد افتاده ايم ؟عجبا باكشف گورستان، مسرور مي شويم وبه دليل ازبين رفتن تنها مكان فرهنگي پدرومادردارمان، كك مان هم نمي گزد! چه كسي مقصر است چه كسي كلاس هاي اين مدرسه را تبديل به اتاق هاي مسافرخانه كرده است ؟ مگرمدرسه ومكان ديگري، درشهرما نيست؟ كجاي دنيا رسم است كه يك اثر تاريخي فرهنگي اين همه بي مهري ببيند آن هم ازطرف متوليان فرهنگي شهر؟! با چه زباني عرض كنيم نه كسي تولد خواست نه كسي هم مي خواست جشن بگيرد! مدرسه را چرا به اين صورت درآورده ايدآيا كسي هست كه وقتي ازكوچه پشت مدرسه مي گذرد با ديدن كفش ها ي جفت شده كوچك وبزرگ پشت پنجره هاي چوبي دلش نگيرد؟ لباس زيرها وجوراب ها وملافه ها وپتوهاي روي طناب هارا ببيند وتمام وجنات جسم وروحش ريش ريش نشود ؟ بعيدنيست شب ها، ارواح نيمايوشيج ها، كلا نتري، ها بهزادي ها، علي ابراهيمي ها، ميرزا عبدالله بصيرها، ميرصمد صابرها، ميرزا عبد الرحيم فيروزي ها، سپهري ها، خيامي ها، بني مجيدي ها، حسين زحمت كش ها، دركلاس هاي اين مدرسه جمع شوند وبه اين احوالات خنده دار، گريه كنند ! فارغ التحصيلان اين مدرسه، درهركجاي دنيا كه باشندازمدرسه اي عزيز، هم سن وسال با دارالفنون ومعلم هايي مهربان، ياد مي كنند ! هنوزبسياري ازمعلم هاي اين مدرسه، همراه با خاطرات روزهاي پرشوردرس ومشق زنده هستند! آقايان صالحي ها، ناطقي ها، اصغري ها، داداش زاده ها، عابدين دوست ها، شرقي ها، پورحسن ها، مصري ها...! اسنادزنده اي كه مي توانندبه خوبي شهادت دهند، اين مكان، در هيج مقطع زماني يك كاروانسرا نبوده است ! در شهرما، اين همه مدرسه، از صدقه سرمديريت كارآمد، مسافرخانه مي شوند، اين يكي ديگر چرا؟ نمي دانم ازمسوولان دلسوز! كسي تشريف آورده است وشيشه هاي شكسته وگوشه گوشه اتاق هارا ديده است كه دارد ذره ذره ازبين مي رود؟

... كاش خواب بودم ! يا كه چلاق مي شدم ونمي آمدم واين وضعيت را با چشم هاي كورشده ام نمي ديدم! درهرحال من گردن شكسته هم ! شش سال آزگار، ازجاي جاي اين مكان نجيب خا طره هادارم !

... ( قسمتي از نامه خدا بيامرز حكيم نظامي ! شماره 111هفته نامه پيام آستارا)

این روزها دیگرباورم شده دویست ساله هم که بشوم خبری از جشن ومشن نیست دیگرکلاغ های خیابان هم نمی آن بشینند روی سقف سفالی ام! همه رفته اند پی کار خودشان، من هم دیگرخسته شده ام از شنیدن وگوش دادن وعده هایی که طعم شوکولات سوخته می دادند!  آره من که مدرسه حکیم نظامی باشم دیگردلم می خواهد بخوابم ، سرم درد گرفته از قیل وقال و الدرم بلدرم ! احتیاج به آرامش دارم فقط خواهشا، خوابم که برد جار وجنجال به پا نکنید هوارنکشید ودادوفریاد هم نکنید نمی خواهم بیدار بشوم  می خواهم خواب رفته باشم . دلم لک زده برای  دیدن خواب های خوب خوب ! خواب هایی پراز بادکنک های بادکرده رنگی و کاغذ کشی های آویخته از نخ ها !

 

نام كاربري :
رمز عبور :

» عضویت «

بازديدکنندگان اين صفحه:: 1115 | بازديدکنندگان امروز: 31 | کل بازديدکنندگان: 4923668 | زمان بارگزاري صفحه: 0/2344 ثانيه
تمام حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به شركت هزاره فناوری تابان و مؤسسه شهر باران آستارا می باشد