به شهر الكترونيك آستارا خوش آمديد.

به كودكان گوش دهيم !!

 منبع : سايت آستارا

 نويسنده : طاهر خيامي    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1388/09/18  

يك پيشنهاد! - پدرجان ومادرجان، از اين كه امسال هم مارا فرستاديد پي درس ومشق ومدرسه، تشكر مي كنيم ازكليه لوازم ووسايل وكيف وكفش ونوشت افزاري هم كه برامون خريده ايدراضي هستيم فقط مي ماند كتاب هاي تازه امسال كه عكس هاي خوبي دارند وبه نظر مي رسد قرار است چيزهاي خوبي هم از توش ياد بگيريم فقط ايرادكوچكي دارند، معلم كاردستي مون مي گويد: كتاب هاتون خوب صحافي نشده است براي همين است كه ورق ورق مي شود مي گوييم : اگر سيمي كردن ومنگنه كردن كتاب ها براتون دردسرداردوتوليد هزينه اضافي مي كند با توجه به اين كه كيف هامون هم وقتي پرباشندخيلي سنگين مي شوندما مي توانيم كتاب هامون را به صورت ورق ورق حمل كنيم اينطوري منگنه كردن لازم نيست كيف هاهم پاره نمي شوند. ازسنگيني بيش ازاندازه كيف هم مجبور نخواهيم بود نقش نيسان وانت را بازي كنيم !

ما بزرگ شديم تند وتند ! - آن روزها، ساعت درست وحسابي شماطه دارنداشتيم كه كار درست باشدوزنگ بزند يك دانه ازاين ساعت‌هاي استيل صفحه سفيدآلماني پيتربود روي طاقچه ، كه اونم هروقت عشقش مي كشيد وقت وبي وقت مثل خروس بي محل شروع مي كرد به دادوهوار! نزديك روزهاي امتحان آخرسال كه مي شد صبح هاي زود بايدبيدارمي شديم كه درس بخوانيم شب كه به مادر مي سپرديم مادركارساعت راهم برايمان مي كرد مي گفت : نگران نباشين اول صبح سروقت بيدارتون مي كنم بعدبا خنده اضافه مي كردكه سپردم به بالشتون، منم اگه به موقع بيدار نشدم بالش بيدارتون مي كنه! سال ها موقع درس‌خواندن‌هاي صبح و تو روزهاي پراضطراب امتحان همراه با بوي بربري گرم تازه و صداي لطيف ونرم مادربه موقع بيدارشديم، مادرصبحانه ولقمه نان وپنيررادادو درس خوانديم ما بزرگ شديم تندوتند و مادركوچك ترشد اون هم خيلي سريع وبا عجله ويك روز مثل سايه اي كه از لب بلوك‌هاي بتوني ديوارچين حياط بپرد، پريدرفت و ديگر، برنگشت . حالا سالها ازآن موقع، گذشته است ازمادركلي خاطره‌هاي شيرين و ترش و ملس ، همراه با رازهايي شگفت مانده است. اندك مدتي است كه به رازارتباط ساعت شماطه‌دار و بالش و مادر پي برده ايم كه چه طوري هرروزسرهرساعتي كه مي خواستيم به موقع بيدارمون مي كرد تازه مي‌فهميم كه مادر، درطول تمامي آن شبها، چشم روي چشم نگذاشته بود وهرگزنخوابيده بود كه خواب نماند كه صبح بتواند بي هيچ تاخيري بيدارمون كند ! كه ما بزرگ شويم به تندي واو كوچك تروتكيده ترشود عجولانه، ولاغرو سبك شود ويك روزبي هيچ خبرواخطاري قالمون بگذارد،  بپردو برود!

از دفتر خاطرات يك كودك چند ساله ! - ديروز عصر كه رفتيم سراغش ! پدربزرگ به پشت دراز كشيده بود وناله مي كرد چشماشم بازوبسته مي شد يكي دوتا از بزرگترايي كه آمده بودند وچند تا هم كمپوت آورده بودندتوكيسه هاي پلاستيكي مشكي، يواشكي مي گفتند زنده نمي مونه ! يك پيرزن چشم آبي هم بودكه بي آن كه صدايش را پايين بياورد، گفت : خدا كنه زودتر بميره راحت بشه بقيه را هم راحت بكنه ! طفلك پدر بزرگ، به نظرخيلي لاغرمي آمد، دلم به حالش سوخته بود خواستم گريه كنم هرچي زورزدم نشد ! ميان بوي دود سيگار مردهاوعطرزن ها، وسرو صداي بي توقف همه ، مادربزرگ گفت: پدر بزرگتون،  تو اين سن وسال داشته توي حياط، دوچرخه سواري مي كرده،  رفته خورده به درخت توت، افتاده لگنش شكسته ! من كه نفهميدم شكستن لگن چه ربطي به مريض شدن پدربزرگ دارد خودم كه يك بار توي حموم بيكارمانده بودم آنقدرلگن را كوبيدم روزمين، لگن شكست . گرچه بابا منو تنبيه هم كردولي هيچكس مريض نشد كه دراز بكشد وبخوابدوكسي هم نيامد ملا قات وازاين حرفا !

تابستان را چگونه گذرانديد ؟ -  تابستان كه آمد، ما شديم 5 ساله، يعني بزرگترها مي گفتند. ما كه نفهميديم يعني چي ! ؟ يك روز براي من جشن تولد گرفته بودند كه وسط كار، مامان با خاله ها جروبحث كردندكه بازم نمي دانم سرچي بودومادرزد زيرگريه واونا هم قهر كردند رفتند خونه هاشون وهرچي ساندويچ كالباس وسوسيس بود ماندروي ميزبزرگ آشپزخانه!  بابا كه آمد كلي غر غر كرد سر ماماتم كه اين هم از فاميلات ! بعدش ما چندروز بيشترش كالباس وسوسيس مي خورديم بعدش هم بقيه اش رفت توي فريزر! ديروزهم بابا آمده بودوبا كلي حرص وجوش مي گفت : سوسيس هارا اداره استاندارد غير بهداشتي اعلام كرده است ومامان هم همه شونو ريخت بيرون دم در، تا صبح گربه هاي محل سوسيس مي خوردندو صداي ميو ميو شان بلند بود البته با توجه به اين كه چند روز از ماجراي شام سوسيس گربه ها گذشته وهمه گربه ها زنده هستند ونمرده انداحتمال دارد كه نظريه اداره استاندارد درست نبوده است تازه گربه ها چاق ترهم شده اند البته بابا ميگويد: اين نمي تونه دليل خوبي باشه چون امكان داره سم سوسيس ها روي گربه ها اثرنداشته باشه !  ديروز ماما سرپدر غرمي زد ومي گفت : اگه نگفته بودي ما يك سال هم سوسيس مجاني داشتيم وپدر، چپ چپ نگاه كرد كه از كي تا حالا سوسيس كيلويي 7000تومان مجاني شده ... انگار صداي در آمد  بقيه خاطرات را بعدا خواهم نوشت فعلا تا بابا نيامده ومتوجه نشده دارم از كامپيوترش استفاده مي كنم رفتم كه رفتم !

به كودكان گوش دهيم  ! - پدر عزيزو مادرجان ! شنيدم: چندروزپيش روز تولد چند سالگي اينجانب بوده وشما با تشريفات تمام براي من جشن تولد گرفته ايد كيك دوطبقه به چه بزرگي بريده شده است وكلي بزن برقص وحركات موزون صورت پذيرفته است البته فكر كنم اين بايد همان مراسمي باشد كه شما به زور منوازسرسره وتاب پارك توي كوچه جدا كرديدوآورديد وچندتا شمع را با كمك بزرگترها فوت كرديم . از شما والدين عزيز ، تقاضا مي كنم سال بعد كه باز هم براي من جشن تولد گرفتيد ومهمان دعوت كرديد وكيك وشمع هم فراهم بودبه طور استثنايي هم كه شده ازخود من هم دعوت به عمل بياوريد مشتاقانه در انتظار حضور در جشن تولد خودم مي باشم ! اميدوارم براي يك بار هم شده بياييد وبه شعارامسال يونيسف گوش بدهيد كه گفته است : (به كودكان گوش دهيم .)

نام كاربري :
رمز عبور :

» عضویت «

بازديدکنندگان اين صفحه:: 963 | بازديدکنندگان امروز: 803 | کل بازديدکنندگان: 4923630 | زمان بارگزاري صفحه: 0/1279 ثانيه
تمام حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به شركت هزاره فناوری تابان و مؤسسه شهر باران آستارا می باشد