به شهر الكترونيك آستارا خوش آمديد.

صندلي ها به خط !!

 منبع : سايت آستارا

 نويسنده : طاهر خيامي    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1388/09/18  

با خوك ها،  مي رقصد! - مراسم معرفي وبده بستان جايزه برندگان فيلم كوتاه است كه به طور نيمه مستقيم داردازشبكه سه پخش مي شود. نيمه مستقيم ازاين نظركه كلمه زنده راآن بالا چسبيده به گوشه تلويزيون مي بينيم ولي روشن است برنامه مال زمان ماضي است ! نكته اي كه شايداز نظر خيلي ها، به اندازه يك نقطه خشك وخالي هم مهم نباشداين است كه هركسي بالا مي آيدوجايزه اش را مي گيرد با تك تك گروه مردانه اي كه روي سن هستند هم دست مي دهد وهم مرتكب ماچ وبوسه آبدارپراحساسي مي شود!  وبه اين مي گويند تبليغ بي اثر بودن وبي ثمر بودن وبي اهميت بودن توصيه ها ودستورات بهداشتي به خصوص درموردآنفلوانزاي خوكي ! البته شايد هم برداشت من اشتباه باشد ! ولي نمي دانم افرادي كه اكثرا هم ارباب رسانه وجرايد وفيلم ونمايش هستندو گوش تا گوش نشسته اند توي تالارعظيم مراسم، حرف مرا قبول مي كنند يا اين كه عظمت مجلس آن هارا طوري احاطه كرده است وچنان ذوق زده شده اندكه فكر مي كنند كه غول بي شاخ ودمي به نام آنفلوانزاي خوكي، خودش پوكي استخوان گرفته است و شده است يك روباه پروبال ريخته بي دست وپا !

اعصاب نوازان ! - تلفن زنگ مي زند . مادر، گوشي را برمي دارد ويك كلاه بردار حرفه اي ازآن سوي سيم مي گويدكه من دخترت را دزديده ام درصورتي كه پانصد ميليون تومان را قبل ازخوردن صبحانه فردا تحويل ندهي، كورشوم اگراجازه دهم كه دخترت را زنده ببيني ! واين بازيگركه ما در اين سريال، بدترين بازي راازايشان مي بينيم با آن چهره سنگي ومات ومبهوت ، بي هيچ احساس قابل توجهي، كه نشان ازاهميت خاص موضوع باشد، مي گويد هر طوري باشد امشب اين پول را فراهم مي كنم واين جا است كه بيننده نكته سنج مي گويد:  بابا لابد حرف هاي اتابك در مورد بالا كشيده شدن مال واموالش توسط جهان، درست بوده است والا كدام خانواده متوسط ايراني كه پدروكيل باشدومادرفرهنگي، مي تواند اين گونه با اطمينان ورشادت ومحكم، از تهيه اين همه پول درعرض يكي دوساعت حرف بزند؟ !  بعدمي گويند فيلمفارسي، بد بود، مبتذل بود، بدآموزي داشت كه اكثربازيگران وتهيه كنندگان و كارگردانان فيلمفارسي نشسته اند كناروما مجبور هستيم همينطوري، پشت سرهم وسريالي و بلا انقطاع، با تحملي باورنكردني، فيلم هاي سردستي، باداستان هاي نخ نماي خانوادگي هيجاني آبكي را ببينيم ! و به مرده وزنده فيلمفارسي سازان، رحمت بفرستيم ! كه لا اقل يكي از ميانشان پيدا مي شدكه گاو رابسازد، قيصررا وگوزن هارا بسازد وخدا حافظ رفيق ودايي جان ناپلئون ورضاموتوري رابسازد.

مرگ به خاطرعكس روي جلد ! – بعدازنودوبوقي ودركمال ناباوري ديديم كه آدم مثبت داستان، درآخريك سريال نود شبي، مي ميرد ودرمراسم پايكوبي وشيريني خوران ومتحول شدن شخصيت ها، درآخرفيلم شركت نمي كند ! قاتل داستان كه همان عمو منصورباشد قبلا مرتكب قتل شده بودو نيازي به اين نبود كه دوباره بيايد واين دفعه جهان بچه مثبت بخت برگشته را ناكاركند! شايدهم قاتلان جهان، مصاحبه كنندگان وعكاساني بودند كه چسبيدند به بازيگران جوان سريال وچپ وراست با آن ها، مصاحبه كردند وعكس هاي رنگي شان را چسبانيدندروي جلد هفته نامه ها ودرهمان حال كه بازيگران جوان از علاقه شديد به قورمه سبزي و فيله استيك مي گفتند جهان فقط نظاره گر اين همه تبعيض وحق كشي بود. شما فكرش را بكن وكيل باشي صاحب آژانس باشي پول دارهم باشي ، كارمندانت اين گونه مطرح باشند وتودرحسرت اين بماني كه كه كي مي شود عكسي از تو برود روي جلد مجله اي ! واين جا اعتراض به اين موارد بود كه دمارازروزگار پرويزفلاحي پور رادرآورد. ابتدا نقشش كمرنگ شدو يكي دو شماره ! نبود بعديك روز، درحين تصويربرداري، قهركردوازگروه رفت بيرون به طوري كه بيشترصحنه هايي كه جهان از پشت ديده مي شود توسط بدل بازي شده است وآخرسرهم كاراعتراضات چپ اندرقيچي ايشان آن چنان بالا گرفت كه كارگردان كردآن كاري را كه قرارنبود بكند. دستورقتل جهان را دادومنصورهم كه برادرش را دراول داستان كشته بود و يك بارهم درسريال حاتمي كيا، برادرش را همراه با ويليچرش هول داده بود پايين پل، نامردي نكردو پيچيد جلوي اتوموبيل جهان ودمارازروزگارهرچي جهان بود درآورد. دقت كرده باشيد ما دراين صحنه، نه جسد مي بينيم ونه فيگور مردن وگرنه بايد دوربين را مي ديديم كه نيم ساعت زل زده به جهان كه دارد كج وراست مي شود كه چي ؟ كه من دارم مي ميرم ! براي بينندگان سريال، خسته نباشيد عرض مي كنيم وبه دليل شروع قريب الوقوع سريالهاي جديد، برايشان آرزوي صبر جميل داريم  !

بازي بعد ازناهار! - من و بابام، داشتيم بازي مي كرديم . من مي رفتم زير پتو واون مي اومد پتو را بلند مي كرد و منوپيدا مي كردواين باربابا، پتو را مي كشيد روش ومن مي رفتم پيداش مي كردم بارآخر كه نوبت من بود وبايد دنبال بابا مي گشتم پتو را كه بلند كردم داشتم از حيرت شاخ درمي آوردم سربابا، شكل عوض كرده بودوشده بود شكل پاهايش ! درحالي كه داشتم با تعجب، به يك جفت پاي لخت نگاه مي كردم قبل ازآن كه ازبوي پاها، بيهوش شوم صداي خنده بابا ازآن پايين اومد كه داشت مي خنديد ومن هم كه دوزاريم افتاده بود شروع كردم به خنديدن ! اين بار من وبابا ويك جفت پا!  داشتيم با هم مي خنديديم !

صندلي ها به خط ! – بعد، عده اي گلا يه مي كنند كه چراخيلي از مسوولان وروساي امور، درجلسات هنرمندان شركت نمي كنندوغايب هستند! اين خبرمنتشرنشده را داشته باشيد تا مابقي راعرض كنم : آقاي كوهي شهرداركه درمراسم افتتاح آثارنقاشي خانم فريبا غزنوي شركت كرده بود درهمان حال كه رفته بود توي نخ تابلو هاي زيبا وارزشمندهنرمند،  مورد اصابت تركش يكي ازهنرمندان پيشكسوت تاتر، قرارگرفت وبلافاصله از توي نخ تابلو ها درآمد ورفت توي كلاف سردرگم مشكلات چون كوه شهرو مجبورشد قول بدهد كه براي سالن نمايش باغ ملي،  صندلي بخرد آن هم چه صندلي هايي ! صندلي هايي كه روي زمين ثابت شده باشند ! ضمن عرض تهنيت به دوستداران هنر نمايش كه ديگر مجبور نخواهند بود كتيل بخرند وزحمت حمل آن را بكشندِ؛ به اين تاتري قديمي مي گوييم : دست توهم دردنكنه با اين اقدام سربزنگاهت! ولي يه كم يواش وبا احتياط ! نكن كاري كه سالها بيايدوبرود و ماها، حسرت زده آن باشيم كه عمرا، مقام مسوول ورييس اداره اي را دريك مراسم هنري فرهنگي ببينيم !

 

 

نام كاربري :
رمز عبور :

» عضویت «

بازديدکنندگان اين صفحه:: 958 | بازديدکنندگان امروز: 124 | کل بازديدکنندگان: 4923761 | زمان بارگزاري صفحه: 1/2031 ثانيه
تمام حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به شركت هزاره فناوری تابان و مؤسسه شهر باران آستارا می باشد